نگی های من

شبه و من از شب متنفرم 

صدا نفسا و خر و پفش میاد و من بی صدا اشک میریزم 

این بیماری مختل کرده زندگیمو 

همه از مرگ میترسن اما وقتی این از حد بگذره میشه بیماری 

من بیمارم! 

من شبا میترسم از مرگ بابام 

من روزا اگه تلفن خونه دیر جواب بدن دستام میلرزه 

من! اگع ز بزنم و صدای یکیشون ناراحت میشه کل روزمو سگ میشم 

من! زندگی متاهلیم تحت تاثیر این مریضیه 

من! میترسم با این وضع حامله شم با تمام عشقم ب مادرشدن 

کاش میشد بیدارش کنم و باز بگم میترسم و باز ارومم کنه ک این فکرای بدچیه! 

من قبل هر بار رفتنش ابهر ازش میخام قسم بخوره ک نمیره!!!! 

من بیمارم و ریشه ی لعنتیش توی بچگی خراب شدمه 

من میترسم 

من میترسم 

لعنت به مشاوره هایی ک چیزی بلد نیستن جز زر مفت 

من از شب متنفرم 



مشخصات

سلام :)

از جلسه ی سوم مشاوره میام

کلی گریه کردم

به قول دکتر مرداب هم زدیم و بو گندش در اومد

ایشون معتقدن من دچار انکار شدیدم یعنی این همه نمیخوام ها از خواستن بیش از حدمه!

راستم میگه هر کی ندونه من ک میدونم چقدرررررررر طالب بودنشم بوسیدنش و اغوشش ازینکه هروز بهش ز بزنم از روزام بگم یعنی اگه بود چه جوابی بهم میداد؟ چیا داشت بهم بگه؟

بیخیال..

از دیشب بگم

رفتیم خ مادرشوهر خیلی معمولی درشوهرو بغل کردم و زیارت قبولی گفتم و تامام

شام کوکو سیب زمینی و سوپ بود مامان گفت بخوریم گفتم برادر شوهراینا نمیان؟>گفت نه

تا داشتیم سوپ میخوردیم یهو ز زدن و برادر شوهر اومد!! گفت جاری هم فرهنگسراس میاد

قیافه ی مادر شوهر دیدنی بود اخه هی میگفت وای چرا نگفتی میاین من غذای بهتر میپختم! (انصافا چون با من راحتتره مساله ای نداره اما خو ازون میترسه برعکس پدرشوهره)

خلاصه جاریم اومد و یکم من و اون و مامان راجع اون نی نی که با AUD دنیا اومده حرف زدیم (بی تربیته کلا مادرشوهر )

بعدش جاری پیش بخاری بود پدر شوهر دستش انداخت دور گردنش گف جووونم عزیزم بشین پیش بخاری سردت نشه ///////

تا نکاهو مامانو دید گفت عروسم تو گرمت نشه اینجا نشستی ودستشو گذاشت رو پیشونیم.. منم حتی سرمو بلند نکردم نگاش کنم گفت ممنون راحتم!

میدونم ک اعتراض کرده ب ز نزدنم و میدونم ک مامان جوابشو داده

سوغاتی هم سوهان و پاپوش و.. بود مامان دادنی آروم گفت بابا برات بنفش خریده ها (رنگ مورد علاقم) منم عادی گفتم دستشون درد نکنه

شب ب شو جانم گفتم اصلا برام مهم نیس بابا جاریو دوست داره! (ارواح دلم )

امروز ایشالا بریم ر فاه خرید کلی بکنیم

سبزی قورمه سبزیم ت شده و منی که خورشت دوست ندارم به شدتتتتت هوس قورمه سبزی کردم

برا ناهارم غذا مورد علاقم پزیدم مرغ پلو

امیدوارم اخر هفته خوبی داشته باشید


مشخصات

سلتم 

خووووووو من رفتم مهمونی خوب بود هرچند عکسا دیدم دوباره حسای منفی اومد سراغم اما خو رفتم 

بعدشم رفتیم خ مادرشوهر و شام اونجا بودیم خوب بود خداروشکر 

بچه ها میشه انرژی مثبت بفرستین برام؟ میخوام برم دنبال کار دیگه 

خیلی خستم ازونجا از سال ٩٣ اونجام و خب محیط باعث دلزدگیم شده 

درسته کار با بچه سخته اما من عاشق معلمیم اما محیط و همکارا دلزده ام کردن

امروز فستم یعنی زیر ٥٠٠ ک باید ببندم و کربوهیدرات و قند و روغن و ... هم نخورم تا الان یه هویج خوردم و ٩٦ گرم سیب زمینی ابپز شبم نمیدونم 

خوبم درسته کلنجار میرم اما خوبم 

خداجون سپاسگذارم برا همه چی



مشخصات

سلام 

یک عدد تیچر در حال کوییز هستم :)) 

دیدم تا این وروجکا مشغول نوشتن هستن بهترین فرصته من بنویسم براتون :) 

خبببب جمعه که به خوبی و خوشی رفتیم خ مادرشو خوش گذشت :) ازونجایی ک جاری اینا نبودن :))))  

شنبه قرار بود بازرس بیاد کلی محجبه رفتیم و صد البته ضایع شدیم نیومدن 

ناهار ک مادرشوهر داده بود مرغ پلو خوردیم و لالا :)

بابا پول دندون پزشکی داده بهم هنوز وقت نکردم برم فردا باید حتما برم 

تا ٩ کلاس بودم و برگشتنی با ٥٠ ت ذخیره موجود رفتیم پیتزا سارا دوتا پیتزا و سیب زمینی خریدیم و بسی لذت بخش خوردیم :) خعلی خوشمزه بود (شکمو خودتونید)

امروز صبحم بدو بدو دوتایی عدس و برنج ریختیم تو پلوپز و بعدش سرکار 

بازم بازرسا نیومدن ( خرا) 

اونجام اگه رفتارای چس همکارو نادیده بگیریم خوب بود 

ظهر هم ناهار و بازم لالا ( باز دندون پزشکی نرفتم) 

الانم ک اموزشگاه تااااا ٩ :/ 

رفتنی سنگک بخریم ک شام تخم مرغ و (هرچی) بخوریم  

باید ظرفا رو بشورم یه کوه شدن :/ 

یه چیزی ذهنمو مشغول کرده ازونجایی که من رشته ام زبانه حالا میگم ارشد مدیریت بخونم نمیدونم میشه یا نه کسی اطلاعاتی داره؟ سخت نیست؟ میرسونم الان؟ 


مشخصات

٣ روزه ک با مایی و من همه ی این سه روزو گریه کردم 

با مشت زدمت 

زعفرون خوردم 

چای کوهی خوردم 

و حالا؟ از پیش دکتر ن میام 

یک و نیم میلیون میگیره که سقطت کنه 

ازون طرف بابات قرصش پیدا کرده 

و حالا من تو مطب مشاورمم اومدم باز گریه کنم و از تو بگم 

امروز مادری باهام حرف زد از ١٤ سال بچه دار نشدن بعد سقط عمدیش 

دونه الماس 

من چیکارت کنم 

خدایا کمک کن 

خدایا راهنمایی کن 



مشخصات

سلام 

یه عالمه حرف دارم و تعریف کردنی 

اما نمیدونم چرا نمی نوشتم 

از پنجشنبه ای که به قول بابا روز نگار بود و کلا بابا کلییییی چیز میز خرید برام اخرشم تو رستوران محبوبم شام خوردیم 

از جمعه ای که شام خونه مادرشوهر بودیم 

از امروزی که صبح زود بیدار شدیم با برادر شوهر و جاری رفتیم صبحونه ی خوشمزه 

و بعدش عکاسی تو پاییز 

ناهار  و خواب و الانم ک کلاس! 

بعله درست شنیدید کلاس ! 

مدیر جان کلا اعتقادی ب تعطیل کردن نداره ٥ نفر غایبن و ٣ نفر اومدن و فعلا دارن مینویسن 

تا ٩ اینجام طفلی شوجانم تنهاس 

اما خو سپاسگذارم ک حداقل این ٣ تا اومدن وگرنه باید تا ٧:٣٠ دست خالی مینشستم 

تو خریدایی ک بابا کرد برام یه سوشرت مانتوی لی هست ک عاشقشم 

انقدی ک برام مهم نیس چاق توش دیده میشم؟( مشکل اساسی من)  

ک نمیشم ؛) 

اصن بشم ب درک :)) 

سه شنبه وقت مشاورمو این سری برم میخوام بگم دو هفته دیه بیام پول ندارم اقا ایششششش 

همینا دیه همتونو میخونم 

نل و تیلو تیلو و آوا و آرزو و تراویس و... 

انرژی مثبت براتون 



مشخصات

اصلا یادم نبود اینجا رو دارم تا اینکه تو یادداشتای گوشیم اسم و پسووردش دیدم وقتی مطالبو خوندم اشک ها ریختم 

چ روزای سختی گذروندیم 

چ خوب که پیدات کردم و خوندمت و شکر گزارتررررر شدم 

باورم نمیشه این ماییم ک ازین همه مشکلات عبور کردیم و الان شکر خدا ب وضعیت نسبتا ثابتی رسیدیم 

ماشین خریدیم 

اوضاع مالیمون بهتر شده 

شوجان سرکار میره ( هرچند با حقوق کم و شغلی که دلخواهش نیست) 

گاهی اوقات این تلنگرا این یاداوریا باعث میشه بفهمی جایی ک الان هستی ارزوی دوسال پیشت بوده!! 

خیلی خیلی دلم تنگه روزانه نویسی و ایشالا از فردا شروع میکنمت دوباره 

فعلا  دوستای خوبم :) 


مشخصات

سلام 

یک عدد نگاره فردا مهمون دار و هیچ کاری نکرده براتون مینویسه

تا ٩ امشب ک آموزشگاهم 

بعدش بدو بدو باید خونه رو سامون بدیم 

پان اسپانیایی درست کنم 

الویه درست کنم 

آش هم فردا مادرشوهر میپزه میفرسته برام 

اووووف فردام بگم شوجان میوه و باگت و.. بخره 

خلاصه منم و این همه کار 

تنها خوبیش اینه همکارام میان ک باهاشون راحتم و خاکی ان

ممنونم از کسایی که میخونن و نظر میدن بهم 


مشخصات

سللم سللم 

خووووو هوچ اتفاقی نیفتادع ک بنویسم مثل هروز صبح پیش دبستانی و ٥تا ٩ آموزشگاه 

بسی دلم خ بابا اینا میخاد فردا بعد مشاوره برم ایشالااااا 

الان طی یک عملیات با شوجان ورزش کردیم :) ایشون با دمبل و بندع شکم پهلو :)) 

اوخی عزیزم یاد روزایی میفتم ک مربی بود و سیکس پک و.. الان ایربگ شده بچم 

ک خدایی من اینو بیشتر دوس دارم :)) اصن روایت داریم مرد باید کچل باشه شکم داشته باشه خخخ 

در پی این اقدام الان خونمون دوپس دوپس اهنگه :) 

بچم انقد مستعده بدنش چن تا حرکت زده کولاش زدع بیرون 

خو بسه خیلی توصیفش کردم

مشخصات

سلام سلام 

یه عدد نگار له گزارش میده 

دیشب ازونجایی که با بچه های اموزشگاه شام بودیم بیرون نشد بیام بنویسم 

واس خدااااا چقد چسونه بودن اینا :/ من هیچوقت با اکیبشون بیرون نرفتمااااا انقدد این شوجان گف برو با دوستات باش خوش باش رفتم چ رفتنی 

همشون چسونه و رومخخخخ ایششش اولین و اخرین بارم بود :))))) 

امروزم مثل بقیه ی روزای خدا بود 

اول صبح بچه ها رو اردو بردیم و بعدشم باز خونه و باز اموزشگاه فقط این وسط پ جان اومدن و بنده از دلدرد هوار هوار 

شامم دستپخت شوجان بشقاب سیب زمینی داشتیم کلی خوردما مثلا رژیمم :/ 

فردا عصر برم تلپ شم خونه بابایی دلم برا اجی تنگ شده 

اقا یه سوال؟ دیشب یه کی از همکارا که پدرش تازه فوت شده میگف اومده خوابش و...

من فکر کردم که چرا یه نفر هنوز به خواب من نیومده بعد این ١٨ سال؟ نکنه چون من سرخاکش نمیرم و قهرم؟ اونم قهره؟ گوگل کردما اما نتیجه ای نداشت! 

+چقدر پراکنده مینویسم بذارید پای ذهن خسته ی زن متاهل دوشیفت کار کن پلاس دلدرد و کمردرد


مشخصات

سلام و صد سلام 

خوبین؟ خوشین؟! 

دیروز جلسه ی دوم مشاورمو رفتم یه سری کارا گفته انجام بدم برای هفته ی اینده و خب باید انجام بدم 

دیروز ازش راجع به ارشد پرسیدم و اون گفت با توجه ب روحیه ی خاص طلبم بهتره رشته خودمو ادامه بدم البته گف کلا امسال ندع بیخیال شو تا اروم شی 

منم ک اصراااااار دارم بدم 

هووووم شبم با شوجان مطرح کردم گفت منم میگم امسال نخون اما میخونی مدیریت بخون بعدش گف تصمیم با خودته 

واقعا تو دوراهیم الانم با آوا ک حرف میزنم میگه علاقت! 

خلاصه فعلا رو هوام 

نظر شما چیه؟. 



مشخصات

سلام سلام 

خببببب بعد از بسی روزتی شلوغ مشغول نوشتن شدم 

خداروشکر مهمونی عالی بود همه از غذاها خوششون اومد و زحمت کشیدند کادو هم اوردند باهم حرف زدیم و فیلم عروسی نگاه کردیم 

دیروز اولین جلسه ی مشاورمو رفتم 

دکتری ک ٣ سال پیش برای مشاوره ازدواج میرفتم 

جلسه ی خوب و صد البته زجر اوری بود 

بهم گفت نباید از روند جلسات ب نزدیکانم بگم چون احتمالا شکافتن گذشته درد داره 

تو جلسه اول که نزدیک ٥ دقیقه واقعا نفسم بالا نمیومد از گریه 

اما خالی شدم راحت شدم 

جلسه دومم سه شنبه است 

دیروز بعد مدت ها با شوجان رفتیم سعدی گردی اولش یه کاپشن بنفش دیدم عاشقش شدم هرچند ک سایزمو نداشت اما دلم پیششه 

بعدش یه قاب گوشی خوشل موشل خریدیم 

و بعدشم ماسک مو 

کلی راه رفتیم 

یادمه دوست ک بودیم انقد قایمکی بیرون بودیم فردای عقدمون دست تو دست هم کل شهرو قدم زدیم :)) عقده ای شده بودیم :)) 

بعد برگشتیم خونه سوار ماشین و خونه ی بابا 

کلی خوش گذشت و خندیدیم 

الانم بنده از ٨؛٣٠ بیدارم طبق معمول جمعه ها :)) 

رفتم حموم و منتظرم شوجان بیدار شه و بریم سراغ ناهار مهیج جمعه! چی درست کنیم یعنی؟؟؟ 

شبم میریم خ مادرشوهر 

شما خوبید؟ 

جمعتون بخیر 


مشخصات

سلام خوبید

خبببب غیبت تموم شد 

هرچند الانم به لطف دستم تیکه تیکه مینویسم 

حالا تعریف میکنم 

هفته پیش دستم یهووووو باد کرد قد کوزه 

خلاصه گریان رفتیم بیمارستان هیچ تشخیصی نداد فقط قرص داد بادش بخوابه 

تا عصر ز میزدم دکتر متخصص وقت بگیرم ک نداد 

فردا صبح تا رفتیم پیش دبستانی بابای یکی از شاگردام اومد و بهش گفتم اونم گفت چرا دیروز نیومدی این دست ازمایش بلافاصله میخاد و.. 

گفتم ز زدم منشیتون وقت نداد گف شما وقت دادن نمیخای و سریع ساعت ٤ مطب باش 

شوجان ماموریت بود تا ٤-٥ نمیومد 

رفتم خونه و بلافاصله مطب و ازمایش

رگم پیدا نمیشد تنها بودم فست بودم و کلی ترسیده بودم 

بعدش رفتم رادیولوژی و ٦ تا عکس 

شوجان اومد و رفتیم خونه 

رفتیم کلاس و کلاس اخر ساب گذاشتم و رفتیم دکتر تو ازمایش یه چیزی h بود و بنده تا برم دکتر سرچ کردم و چ نتایج جالبی :)) 

سرطان استخوان و... 

شوجان هی گف چیه گفتم هیچی خودش سرچ کرد و اشکارا دیدم دستاش میلرزه ( جاااااان

رفتم تو و دکتر سریع زد صفحه دو که منفی نوشته بود و گفت خیالم راحت شد 

گفتم اخه اون ک زیاده پس چی و من سرچ کزدم 

گفت نه اون چون تورم داشتی و.. 

اومدم بیرون طفلک بچم داشت سکته میکرد گفت چی شد و توضیح دادم و داروهام گرفتیم 

دکتر گفت کار نکش از دستت و عصبی نشو و بسی چای دارچین و زنجبیل بخور 

خلاصه ک در دوران نقاهت بودم 

پولام ت شد و ز زدم روان پزشکمو کنسل کردم 

سه شنبه و چارشنبه آش نذری مامان بود و درگیر اون بودیم 

اتفاق جدید همینا بود

برای پنج شنبه وقت گرفتم از دکتر روان 

دعا کنید دستم خوب شه اذیت میکنه کلی نمیشه کار نکنم متاسفانه همش ازش استفاده میکنم 

لعنت به گرون شدن خونه تمام برنامه ریزیامون بهم ریخت 


مشخصات

سلام 

تو کلاس 

یه قیافه پف 

خابالو 

اعصاب خورد

شاگردای ک سخل 

ظهر ک اومدم ناهار خوردیم و سریالمون دیدیم و خوابیدیم ساعت ٤ بود

٥ همسر رفت گف ز میزنم بیدارت میکنم و ٥:٣٠ حاضر باش 

٥:١٠ تل ز زد بیدارم بیدارم کردم و بقیش یادم نیس 

٥:٣٠ بود چشام باز کردم بدو بدو حاضر شدم ٥:٤٠ تو ماشین بودم 

قرار بود بابا رو دم باشگاه نانا ببینیم و دفترچشو بدیم 

ز زد گفت کیفیر( بچه ی گربمون) زیر ماشین مرده و نانا گریه و...

کل اعصابم بهم ریخت

اومدم کلاس احساس کردم باید بنویسم 

باید بگم 

هرچند ک کسی نمیخونه برام مهم نیست

اووووف کاش حالم خوب شه 


مشخصات

سلام خوبین؟ 

خب امروزم دیه رو به اتمامه تا جایی ک یادم بود ب وبای دوستام سر زدم و الان بعد یه روز بدو بدو نشستم که بنویسم 

صبح که سرکار بودم و کارای جشن کودک فردا رو انجام میدادیم هرچند ناتموم موند 

ظهر ازونجایی ک شوجان نبود تنهایی برگشتم خونه و سریع مواد کوکو سیب زمینی اماده کردم و پزیدم تا ٤:٣٠ ک از ماموریت بیاد ناهار خوردیم و بعدش من رفتم اموزشگاه ساعت ٩ کلاسم تموم شد و با شوجان رفتیم یکم خرید نون و کاهو و خیار و گوجه :) اخه من میخواستم سالاد بخورم والا برنج شدم انقدددد برنج خوردیم 

سریالمونو نگاه کردیم و من ناهار فردا ( خوراک لوبیا سبز ) اماده کردم و در این حین همزمان با سریال دیدن هولاهوپ زدم نیم ساعت :) 

شوجانم گفت چشامش درد میکنه و خواستم ازش بخوابه تا ١٢ بیدارش کنم اوشون ک خوابیدن یکم روی یخچال با دامستوس تمیز کردم و چای سبز اماده کردم و ولو شدم تا بنویسم 

خونمون خیلی تمیزکاری میخاد ایشالا جمعه جمع و جور میکنیم هرچند به قول شوجان تو که باز میریزی چرا جمع میکنی :)) 

عزیزم امروز عصر ک سرکار ن بود ظرفا شسته بود اشپزخونه دسته گل بود طفلک اقای منظم گیر چ خانم نامنظمی افتاده :)) 

فردا شب قراره بریم خ مادرشوهر بعد یه جریاناتی ک مرداد ماه افتاد باهاشون کلی سرد شدم خودشونم میدونن البته با پدر شوهر :(( 

ایشششش یادش افتادم :/ 

خب دیگه برم کم کم برم بیدارش کنم که کاراشو بکنه 

شبت به خیر دوستای گلم 


مشخصات

سلام 

خو دیروز رفتم مشاور و حرف زدیم و تست iq و eq دادیم 

بنده نمره آی کیوم بسی زیادتا بود و معلوم شد پرفسورم :))))) 

قرار شد س شنبع هفته بعد شوجانم ببرم کارش داره 

بعدشم رفتم خ بابا اینا کلی خوشید و مامی فسنجون پزید ک سهم من ٥ ق پلو ٥ ق خورشت بود

خو خیلیا اینجا نمیدونن من قبلنا یعنی همون موقع ک دوست شدیم نزدیک ١٠٠ کیلو بودم و تا نامزدیمون شدم ٥٩ 

بعد ازدواج بخور بخور ( دکترم معتقده روحیه) 

الان ٨٠ ام و همین باعث عذاب بیشتر منه 

شوجان اجازه رژیم گرفتن با دکتر قبلیمو نمیده و اینکه طبق برنامه اون نمیشه 

الان در حال رژیمیم ک خو اسمش ٥-٢ 

چرا اینا رو گفتم؟ چون جمعه مهمونی دعوتم 

قرار نبود برم چون اصولا جایی نمیرم 

تا اینکه همکارا گفتن باید بیای چرا خودت چس میکنی و... 

منم چون میخوام با خودم مقابله کنم گفتم میام

دیروز دکترمم گفت باید بری 

حالا دیروز هی لباسام میپوشم هی من چاقمممممم میکنم و... تو ذهنم گریه میکنم 

یه بلوز شوجان و مامان بسی خوششون اومد ک بپوشش 

حالا غصه ی نکنه بلوزم زشته؟ از مد افتاده تو وجودمه 

و هزار بار پشیمون شدم ک بگم نمیاممممم 

اما جلو خودمو گرفتم و بسی مبارزه دارم میکنم 

الانم بق کردم ولو شدم و دورم پر لباسه در واقع اتاقو شلوغ کردم 

دلم میخاد روند درمانم سریعتر پیش بره 

خستممممم 

دیروز تا این کلمه گفتم تو مطب انقد گریه کردم اما دلم هنوز اروم نشده 



مشخصات

سلام جمعتون بخیر عشقا 

یهو نوشت دارم اونم واسه اینکه شوجانو نترم :)) 

جمعه ها معمولا روزای دوتاییمونه بریز و بپاش و بخور و جمع کن البته اگه مامانش ز نزنه ک شام بیاین اینجا 

امروزم مث اکثر جمعه ها بنده ٧:٣٠ صبح بیدار شدم انقددددد تو تخت موندم تا ١١ شوجان بیدار کردم و صبحونه و سریال و بعدش اماده کردن کباب برای ناهار 

تازه الان نشسته بودیم به ناهار خوردن ک داداشش ز زد که برا خواهره گوشی پیدا کردن میخوان برن بیینن 

دقیقا وسط ناهار ما :/ 

اوشونم پاشد حاضر شد طفلک کلی ازم معذرت خواهی کرد و با کلی حرف ک برن خودشون و مامان چرا بهش نگفه موقع ناهاره و.. 

دم رفتن بوسش کردم بهش گفتم دوسش دارم و منتظرم ک بیاد باهم بخوریم 

اما واقعا و از ته دل ناراحتم و واقعا از برادرشوهرم انتظار همچین کاری نداشتم حتی انقد که مطمئنم مادرشوهر بهش گفته ز بزنه به شوجان و کار خودش نیست 

خلاصه که وسط یه خونه ی شلوغ و سفره ی وسط و کبابای سرد شده نشستم ب نوشتن تا دلم اروم شه و وقتی اومد بتونم به روش بخندم و غر نزنم به جونش چون میدونم خودش چقدررررر خستس ازین خاله زنک بازی ها 

به دیشب و خونه ی بابا فکر کنم که چقدر خندیدیم و خوش گذشت به اینکه چقدر خداروشکر وشکر وشکر به خاطر همه اتفاقا و لحظه ها 

امیدوارم امروز بتونم یه سامونی به خونه بدم 

جمعتون خوشگل و بی مزاحم :) 


مشخصات

سلام 

کم کار شدم :) نمینویسم:) حرفم نمیاد اخه 

اوضاع خوبه تصمیممو گرفتم رشته خودمو میخونم مبنا رو قبول نشدن امسال گذاشتم فقط میخونم ک حس مفید بودنم برگرده :) 

حالا چرا بدجنس؟خب پدرشوهر فردا میره قم واسه اربعین 

هرسال تو این سه سال فقط و فقط من بهش ز میزدم حالش میپرسیدم و.. اما امسال؟ عمرا ز نخاهم زد عروس جونش ز بزنه ب من چه :)) 

این حرفم نه از حسودی نه تنفر این حرفم تجربه ی سه ساله ی عروس احمقیه که تا تونست احترام کرد خوبی کرد و نهایتا باز پدرشوهر عروس بزرگی ک خونشونو تو شیشه کرده دوست داره 

فک کنید من با این وضع مالی بهترینا واسه روز پدر_تولد_تشکر درست کردن ماشین و.. خریدم تا تونستم محبت کردم و احترام کردم اخرش باز جاری! 

یادمه قبل ازدواج همه میگفتن پدرشوهر عروس دوسته من ک ندیدم البته برا خودم :( 

اووووف بیخیال 

دکترم یه سری کارا گفته بکنم خیلی سختمه به جا نیم ساعت یه ربع انجام میدمش! 

دستم به شدت دردش شروع شده خیلی وقت بود نمیکرد (tennis elbow) 

گفته بودم ناخن کاشتم؟؟ دیشب درش اوردم 

اگه هوسه یه بار بسه :)))) 

شوجان ابهر بود امروز حالا خونمون تو سکوت خستگیاشه 

الهی عزیزم 

خدا جون کمکش کن 

کمک حال همه باش 

خب دیه برم لالا 

شب بخیر



مشخصات

سلام

اخر هفتتون بخیر عزیزای دل

برا من  که از چهارشنبه تعطیلاتم شروع شده »)

دیروز تا 9 کلاس بودم و فست

امروزم از صبح 8:30 بیدار شدم و آبگوشت بار گذاشتم بهتره بگم اولین تجربه آبگوشت پزیمه

بعدش همسر بیدار کردم صبحونه دادم عزییییزم میگه چقد خوبه تو خونه ای :)

همسر که رفت منم مشغول شدم یه لیست نوشتم و شروع کردم خونه جونو تمیز کردن :) یه سری اهنگای دهه 70 دان کردم و ظرفا رو شستم +هال مرتب کردم+اتاق خوابو مرتب کردم+دستشویی شستم

یه دونه جاروی خونه مونده اونم دست همسرو میبوسه :))

حس ارامش تو خونمون دوست دارم

ساعت 10 اینا مامان ز زد که عصر چیکاره ای منم گفتم میخوایم بریم بیرون چطور؟ گفت میخوام ببرم امامزاده سنگگ و پنیر بدم (نذر کرده بود برا خوب شدن عمه:سرطان داش)

یه نفس عمیق کشیدم و گفتم نمیدونم اخه میخوایم بریم بیرون(حالا هیچ معلوم نیستا)

گفت باشه عزیزم و بعدش با بابا حرف زدیم و مرد احساساتی من شروع کرد اررررررره نمیای ؟ بی معرفت نوچ نوچ

گفتم اااااا خودت برو باهاش گفت بعله ک میرم

حالا دلیل کارم: پنچ شنبه عصرا چون دوتامونم تعطیلیم معمولا میریم بیرون+شام باحال میپزیم دوتایی+فیلم ترسناک میبینیم

البته شده هفته هایی هم ک خونه مامان اینا بودیم اما خو تنها فرصت باهم بودنمونه

خب طبق انتظارم عاب وجدان و کلافگی اومد سراغم منم سعی دارم باهاش مقابله کنم چون دکترم هم نظرش اینه نباید عاب وجدان بگیرم نباید خودمو سرزنش کنم

ین حس خو خیلی تو من زیاد بود الان کمترشده قبلنا مثلا میدونستم غذایی اونا دوست دارن و من اینجا درست کردم عذاب میکشیدم (انگار من والد اونام )

واسه همین امروز یه چالش گذاشتم با خودم ببینم سربلند بیرون میام

خب من برم به غذام برسم

+سپاسگزارم سپاسگزارم سپاسگزارم



مشخصات

سلام سلام

خببببببب از کجا تعریف کنم؟

آها از پنج شنبه بگم

صبح ک رفتم پیش دبستانی  و بعدش وقت ارایشگاه داشتم

بعد اونم مشاور

تا رفتم پرسید کجا بودم وو چرا وقت مشاورمو کنسل کردم !! و خو منم توشیح دادم ک دستم باد کرده بود و....

فرمود خو جای این همه دکتر باید میومدی اینجا

گفته بودم ک زجر داره و...(قبلش تو نتم خونده بودم ک ارتروییت مستقیم با اعصاب ارتباط داره و تو خارج معمولا روان شناس و متخصص ارتو باهم کار میکنن واسه درمان بیمار)

خلاصه حرف و حرف و گریه باز و تا اومدم بیرون همسر دم مطب بود رفتیم باهم برای برزین لپ لپ خریدیم

(برزین پسر پسرع چون عمم دختر نداره از اول پسرعمه هام منو خواهر میدونن و از وقتی برزین دنیا اومده منو عمه بهش معرفی کردن در نتیجه بنده عمه جانه این موجود دوست داشتنی هستم )

برای شام رفتیم اونجا و خو سانی یه غذای خوشمزه ای ک اولین بار هم خورده بودم ازش پخته بود بسی خوشمزه و کلی خوردیم و مشغول حرف و بازی و ... 4اومدیم خونه و خوابیدیم فردا صبحش 9 بود ک بیدار شدم و همسر فرمود بخواب ترخدا خوابم میاد منم خوابیدم وقتی از خواب بیدار شدم کنارم نبود و در اتاق بسته بود

صداش کردم و دیدم تو هال مشغول جمع کردن خونه ی ترکیده شده است :))

عزییییزم منو بیدار نکرده بود همه کارا رو خودش کرد خونه رو مرتب کرد برای ناهار پلو و کتلت اماده کردم خوردیم و حرف زدیم باهم

عصری رفتیم یکم گشتیم و بعدش پیش ب سوی خونه مادرشوهر

رسیدیم و شام خورشت بادمجون و اشکنه بود خوردیم و حرف زدیم مادرشوهر کمپوت سیب درست کرده بود و مربای انجیر سهم هرکدوممونو داد

اونجا ک بودم نل ز زد و حرفیدیم

کلی خوشحال شدم صداشو شنیدم

بعدشم نخود نخود هر ک رود خانه ی خود و امروزم ک تا 9 کلاس بودم بعد کلاس بردم مربای مامان اینا رو بدم ک بابا اصرار کرد بیاین تو شام

رفتیم شام مامان جوجه کباب خوشمزه پزیده بود منم چون فست بودم یکم جوجه خالی خوردم قرار گذشتیم با نانا بریم س شنبه کافه و پنج شنبه من و بابا دوتایی بریم بیرون

الانم همسر منتظره ک بخوابیم

منم تند تند اومدم نوشتم براتون :)

شبتون بخیر و فرداتون پر شادی

ﺑﺎﻣدادان، ھﻧﮕﺎﻣﯽ ﮐﮫ ازﺧوابﺑرﻣﯽﺧﯾزﯾد،ﺑرای دﯾدنروﺷﻧﺎﯾﯽِ ﺻﺑﺢﺳﭘﺎﺳﮕزاری ﮐﻧﯾد،ﺑرای » ﻏذا وﺷﺎدیِ زﻧدﮔﯽﺗﺎن ﺳﭘﺎﺳﮕزار ﺑﺎﺷﯾد .اﮔرھﯾﭻ ﻋﻠﺗﯽﺑرای ﺳﭘﺎﺳﮕزاریﻧﻣﯽﯾﺎﺑﯾد، ﭘسﻣﺷﮑﻠﯽ «. در ﺧودﺷﻣﺎ ھﺳت (١٨١٣-١٧۶٨) ﺗﮫﮐوﻣﺳﮫ رھﺑرﻗﺑﯾﻠﮫی ﺷﺎوﻧﯽﺳرﺧﭘوﺳﺗﺎنآﻣرﯾﮑﺎ


مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

اگر هرگونه سوال و یا اشکالی در رابطه با این زمینه و یا هر زمینه تحصیلی
مانند: مدرسه ، دانشگاه ، کنکور ، ارشد ، دکتری ، نظام وظیفه و... دارید ؛

...کافیست با ما تماس بگیرید

شماره تماس از خط ثابت 9099071613

شماره تماس دوم از خط ثابت 02170705003

پاسخگویی از ۸ صبح تا ۱۲ شب حتی ایام تعطیل